خداحافظ....
۱.وقتي امشب از اونور كوه برگشتم و در رو باز كردم،يك دفعه برق افتاد تو چشمام وقتي كه ديدم چراغ ها روشنه. فكرش هم نمي كردم ولي خواهر گرامي بنده اينجا بود گرچه خبرغير منتظره ايي كه شنيدم بدجوري حالم رو گرفت، بهر حال خدا رحمتش كنه. امشب كه رفتم سراغ تلويزيون باز فكر نمي كردم كه قسمت آخر مدار صفر درجه باشه و اشكم رو دربياره.وقتي که نيستي فضاي خونه بی روی تو هیچه ولي بازهم براي ديدنت ميام كانسر،اين بار تخت شماره 34.
3.حاجي اسحاق نداشتيم. دست آخر دلم رو شكستي ولي بدون خيلي خوشحال شدم، حتما برو.
4.آقاي دكتر بيشتر مراقب بچه گربه هاي ملوست باش و خيالت راحت كه من مردم آزار نيستم.
من: هی.فلانی.به.دلت.بگو.روزَش.رو.بشکنه
تو: ![]()
من: لااقل.بگو.کله.گنجشکی.بگیره
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّة الا بَاللهِ الْعَلیّ الْعَظیم تَوکّلْتُ عَلی الْحَیّ الّذَی لا یَمُوت...
اگر فكر مي كنيد مرگ با سرطان ترسناك است، پس زندگي با آن را تجسم كنيد!
پيشگيري از سرطان سخت نيست !
۱.سيگار نكشيد.
۲.چاق نشويد.
۳.ميوه و سبزيجات بخوريد.
۴.از غذاهايي با چربي حيواني كمتر استفاده كنيد.
۵.الكل مصرف نكنيد.
۶.از آفتاب گرفتن به مدت طولاني خودداري كنيد.
۷.مواظب سرطان بودن موادي كه مصرف مي كنيد باشيد.
۸.پس از ۲۵ سالگي تحت نظر پزشك متخصص زنان باشيد.
۹.اگر بالاي ۵۰ سال داريد به طور منظم ماموگرافي كنيد.
۱۰.پس از ۵۰ سالگي مراقب سلامت روده هايتان باشيد.
۱۱.با مشورت پزشك در صورت نياز عليه بيماريB هپاتيت واكسينه شويد و ...
(موسسه خيريه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان)
(شماره حساب۴۴۴۴ بانك صادرات ،شعبه قائم مقامي)
يا علي ...
بمان مادر ، بمان در خانه خاموش خود مادر.
س مثل س ل ا م
امروز بعدظهر هم شبیه به روزهای قبل که وقتی دلم تنگ یکی میشه رفته بودم جاده
بادامک
،زیر درختای سبز چنار که بلندیشون مثل قامت مناره ها میمونه یه زیر انداز پهنیده
بودم.صدای روون جوی آب ونسیم مطبوع من رو از جزوه هایی که جلوی چشام باز بودند
غافل کرده بود ولی همون نسیمه صفحه به صفحه جزوه های باز رو می رقصوند تا مثل یه
تلنگر به من بگه کجایی؟! مثلا دارم درس می خونم.تو همین فکرا بودم که گوشی رنگ و رو
رفته بابا که نه بولوتوس و نه دوربین داره از دو متری یه چشمک پرتاپ کرد،![]()
مثل یه صیاد درازکش خیز برداشتم و فریاد زدم دست های پُر توان برس به داد
این ناتوان.شرح حالم رو به اون کسی که دل براش تنگیده بود فینگلیش نوشتم و
دو مرتبه سِند کردم تا خیالم جمع بشه از این بابت که سی ام سی من تو ترافیک
نمی مونه.مابین همون لحظه ها که دونه دونه حروف رو می نوشتم یه هو یه قطار مثل یه
هزار پا از جلوی چشام رد شد و گندم های مزرعه طلایی نزدیک ریل رو به رقص در آورد،اگه
درست شمرده باشم ده واگنه بود ولی چشام با سرعتی که اون داشت آلبالو ،گیلاس
میدید.
گفتم آلبالو،تا حالا شده هستش رو گورت بدی،این که چیزی نیست یه عادت برای
من.ولی وقتی مثل دیروز هستش گیر کنه تو دندونی که کرم ها چیزی ازش به یادگار
نگذاشتن نعره ی درد می کشی که به گوش هفت آسمون میرسه.دندون درد دیروز رو بی
خیال،الان که داره گوش راستیم از خارش هلاکم میکنه به یاری انگشت اشاره با ناخن
بلندش مثل قلاب تو فضای تاریکی چند تا دور سیصد و شصت درجه زد و خودکاری که از
چند ساعت پیش پشت گوشم پیله بسته بود افتاد به زمین،با صدای چی؟!حالا بخون:![]()
عمو زنجیر باف،بله؟زنجیر من رو بافتی؟پشت کوه انداختی؟بابا اومده،چی چی آورده؟
نخود و کیشمیش،با صدای چی؟! ![]()
با خودکار از دستم فراری که از بس کله اش رو با دندون هام جویده ام به کاغذ سپید
روبروم که از بس روش خودکاری کردم تا بلکه از خواب بیدار بشه حمله ور می شوم.
حمله؟!آره دیگه حالا بگو : مرگ بر شاه!مشتی قرار نیست سیاسیش کنی،
دیگه از شکستن نرده های اطراف کوی دانشگاه هیچ خبری نیست،
گویا همه در شب خفن خفته اند.بی خیال حسن!خطرناکه،منفجر می شیم.تو رو سننه!
برم واسه شفای حال مادرم دعا کنم،
یاری کنید صلوات بفرستیم:
الهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
حالا وقت چیه؟یادداشت برداری، نه نقاشی و من میخوام شرح به شرح،نکته به نکته،
چهره به چهره،تار به تار،نخ به نخ،گو به گو،پو به پو، کوه به کوه،صفحه به صفحه، لا به لا،
پرده به پرده، تو به تو، چشمه به چشمه، جو به جو،
غنچه به غنچه،گل به گل،لاله به لاله،مو به مو،گو به گو بنویسم که:
۱ـ میگن مرگ روزای بچگی از صبح به شب رسیدنه ولی من یکشنبه شب ها رو
خیلی دوست دارم که وقتی تنها نیستم.
۲ـ بعضی وقتا آدم عشق میکنه روزها زود بگذرن مثل حرکت ابرها،حالا جداْ مثلا فصل
امتحان یا فلان کلاس و...ولی من اصلا دوست ندارم چهارشنبه ها تموم بشن،ای کاش
همیشه چهارشنبه باشه و شب قبلش به من خبر بده که فردا بعدظهر کلاس ندارم،ای
کاش این دو تا کلاس همیشه لق و تق باشن،بگو ان شاالله.![]()
۳ـ س مثل سومین روز سخت سرد برفی زمستون پارسال،سه مثل سفر،س مثل
،
س مثل نگاه سپید تو،س مثل یاری ستاره تا فردا،
پس فردا،پسون فردا،پسون پسون فردا.....
س مثل سلام،همیشه سلام که بهار هشتاد و شش رو عمرا فراموش کنم.
۴ـ چایی داغه،دایی چاقه،چایی میخوری؟! جزوه ژنتیک که شش ترم قبل به زور با سیزده
پاسش کردم الان روبروم بازه،یادم میاد وقتی اون روز این شعر رو تو صفحه ی آخرش
نوشتم استادمون خانم دکتر مهرایی داشت مسئله حل می کرد که بهار بود و
حس توجه کردن به حل تمرین اصلا نبود و وقتی این شعر رو با خط میخیم نوشتم
کلی صفا کردم،حالا اینجا بنویسمش شعر اون وقتارو تو یکی از روزهای
چهار بهار قبلیه،بلکه شما هم حس فضولیتون گل کرد و خواستین بخونین،
خوندنش واسه روی گل شما مجانیه،قابل نداره،بفرما تو دم در بَده:![]()
وقتی تو شب گم می شدم ستاره شب شکن نبود
میون این شب زده ها کسی به فکر من نبود
وقتی تو شب گم می شدم همخونه خواب گل می دید
همسایه از خوشه ی خواب سبد سبد خنده می چید
آواز خون کوچه ها شعراش رو از یاد برده بود
چراغ ها خوابیده بودن ، شعلشون رو باد برده بود
آخ اگه شب شیشه ایی بود ، پل به ستاره می زدم
شکسته آینه شب رو ، نیزه خورشید می شدم
آخ اگه مرگ امون می داد ، دوباره باغ می شدم
تو رگ یخ بسته شب نبض چراغ می شدم
آخ که تو اقیانوس شب سوختنم رو کسی ندید
تو برزخ بیداد شب کسی به دادم نرسید
وقتی تو شب گم می شدم دلم می خواست شعله بشم
رو سایه های یخ زده دست نوازش بکشم
دلم می خواست آشتی بدم تگرگ رو با اقاقیا
خورشید مهربونی رو مهمون کنم به خونه ها.
میدونی چی شده؟وای وای،حالا همه دستا بزنن تو سر عبدلوحید ، پسرک پاشو
برو نمازتو بخون،من رو باش میخوام نیزه خورشید بشم،دیر شده اما پیش میاد دیگه.
۵ـ نبینم پنچری!
گاهی وقتا میبینیم خیلی از آدما ته نوشته هاشون یا
که کنار امضاشون چیزی مینویسن مثلا رفیقم،اسحاق رو میگم که مینویسه:
و من الله التوفیق.
واسه من هم نوشتن یه جمله خیلی کوچیک که از دوران مدرسه تا به امروز که
ته برگه های امتحانیم نوشتم حالا شده یه عادت خوب فراموش نشدنی،
اما همین جمله معجزه میکنه،گرچه بعضی ها مسخره میکنن ،
ولی من همیشه مینویسم و باور دارم معجزه کرده مثل
امتحان ماشین آلات دکتر فیروزی که از اسمش همه میترسن یا به قول معروف
میگُرخن همین نوشته کاری کرد که تنها بیست کلاس رو بگیرم،
این رو فقط خودم
میدونم و این نوشته رو باز مینویسم و وقتی با تو شروع کردم نوشتم و
اون جمله کوچیک من همینه که قبلا هم به تو گفتم:
الهی به امیدت...
مطلب قابل توجه:من این نوشته رو غروب نوشتم اما وقتی الان داشتم تو صفحه وب مینوشتم،از پشت پنجره باز اتاقم صدای چیک چیک آب رو شنیدم و من هم اکنون اولین بارون تابستونی رو دارم میبینم که میباره و بوی خاک پاک بارون خورده باغچه حیاط من رو مست کرده.
